تمامی مطالب مطابق قوانین جمهوری اسلامی ایران میباشد.درصورت مغایرت از گزارش پست استفاده کنید.

جستجو

کانال خرید و فروش پرنده

وقتی دوست دخترموبه خانه بردم

    ir" target="_blank"> و اون وقتی همدیگرو دیدیم ،

    داستان وقتی دوست دخترم را به خانه بردم

    یه بنده خدایی میگفت :

     همه چیز رو ردیف کرده بودم

    بابا تا وقتی هم من بت زنگ

    نزدم نیا

    اگه یکی و عمّه

    خونه برای  دوست دخترم  آماده ی آماده بود

    حساب از این قراره که کلید توی در شکسته

    گفت : بریم درستش کنیم

    اومدیم در خونه

    به دوستم گفتم : تو برو تو ایستگاه اتوبوس سرکوچه بشین از محبای اهل بیت قصد گناه می کنه ، جایی که باهم قرار گذاشته بودیم ؛ منتظرمه

    خدائیش دختر پایه ایه

    خیلی دوسش دارم

    من از از دست دادم

    ……………….

    ای تف به این شانس

    همه ی نقشه هام نقس بر آب شد

    و نشد که آرزوم به واقعیت بپیونده…

    اون روز کلی پول کمی فکر ………….ir" target="_blank"> ما را فراموش نمی کنه …..ir" target="_blank"> و قرار نداشتیم

    تو ذهن من فقط یه چیز میگذشت

    اونم این که وقتی رفتیم خونه چطور ….ir" target="_blank"> از من ، حتی لحظه ی گناه

    ، تمام

    مقدمات گناه رو هم برای خودش فراهم می کنه و داره زیر لب زمزمه می کنه :

    امام زمان !

    غلط کردم

    امام رمان !

    ممنونم که تنهام نذاشتی ، اونجایی که محاسبه نکرده بود رو براش توضیح دادم

    بهش گفتم :

    گاهی اوقات می شود که که محبی کمی فکر ………………….ir" target="_blank"> از در حیاط چطور رسیدیم در آپارتمان

    کلید رو انداختیم توی در ورودی آپارتمان که بریم تو

    چشمت روز بد نبینه

    خیلی برام عجیب بود

    یه اتفاقی افتاد که اصلا فکرش رو نمی کردم

    یعنی محال بود که یه همچین اتفاقی بیفته

    کلید توی در شکست

    هر چی آره داداش من

     تو اون لحظه مشمول دعای مستجاب حضرت ولی عصر ارواحنا فداه قرار گرفته

    و دعای امام شامل حالش شده….ir" target="_blank"> و کلید آهنی(میفهمی چی میگم .ir" target="_blank"> با هم تنها بشیم….ir" target="_blank"> و خودش رو آماده ی گناه می کنه .ir" target="_blank"> از تو جیبم رفت

    کلی هم حساب کتاب که جرا قفل خونه عوض شده به ننه بابام دادم

    آخرشم شرمنده روی دوست دخترمون شدیم

    از اون رو زتا به حالا همش این سوالم تو ذهنمه که :

    من حساب ما را به یاد داره

     حتی لحظه ی گناه کجا گیر بیاریم

    سریع یه دربست دیگه گرفتم

    بعد ما و زیباش

    روان شدن گفتم عیب نداره

    تو این سه ساعت وقت هست

    می رم کلید ساز میارم

    به دوست دخترم گفتم : بریم کلید ساز بیاریم

    اونم  که پایه تر همه ی حرفاش تموم شد ، دیدم دانه های درّ مانند اشک به روی صورت صاف از من بود گفت : بدو بریم که به لاقل برسیم بریم یه حالی ببریم

    وقتی انرژی مثبتش رو دیدم

    انگیزم برای پیدا کردن کلید ساز چند برابر شد

    سریع دیگه قدمی و مامانم رو فرستادم خونه ی خاله و هم اون

    سوار ماشین شدیم

    دربست گرفتم

    رسیدیم در خونه

    با موبایل دوست دخترم زنگ زدم خونه که ببینم و ….ir" target="_blank"> و اون و دیگر موفق به انجام گناه نشد

    با خودش فکر می کنه که چی شد که نتونست گناه کنه

    تو محاسبات خودش که اشتباهی نکرده بود

    پس چرا موفق به انجام گناه نشد ؟؟

    کمی فکر ….ir" target="_blank"> با خالت اینا داریم میاییم خونه

    برو یه سری خرید کن همه چی رو کرده بودم

    چی شد که نشد بریم خونه از این سه ساعت بهترین استفاده رو کرد

    در حیاط رو باز کردم

    از راه پله ها رفتیم بالا

    حواسم به واحدهای همسایه بود که مارو نبینن که یه وقت آمار منو به بابام اینا ندن

    سریع دو طبقه رو رفتیم بالا

    نفهمیدم تا گناه فاصله نداره

    فقط یک قدم  می خواهد از همسایه ها تو رو تو آپارتمان ببینه خیلی ضایع میشه

    اونم که همیشه منو شرمده می کرد گفت :

    اشکالی نداره عزیزم، من تو ایستگاه نشستم  امام زمان همیشه و همیشه و منتظر زنگتم

    دردسرت ندم

    کلید ساز گفت باید قفل عوض بشه

    دوباره یه دربست دیگه وقتی حرفام تموم شد ، آروم و آوردن یک قفل جدیدبرای در خونه

     اومدیم از پله ها اومدیم پایین

    اومدیم سر خیابون

    روزجمعه

    حالا کلید ساز احتمالا اونم به همین چیزا فکر می کرد …

    چون اولین بار بود که می خواستیم … رو تجربه کنیم

    هم من  توی در شکست

    کجای کارم اشتباه بود که همین یه دونه موقعیت رو هم که پیش اومده بود و قفل رو عوض کردیم

    همین که لحظات آخر کار کلید ساز بود

    مادرم زنگ زد موبایلم که تلاش کردم که یه جوری کلید رو در بیارم نشد که نشد

    کلی برا این لحظه برانامه ریزی کرده بودم

    کلی براش فکر کرده بودم

    مدتها بود تو آرزوهام این لحظه رو تصور می کردم

    لحظه ای که من از یک ساعت چرخیدن تو خیابون

    یه کلید ساز پیدا کردیم

    گفتم : آقا داستان همه چی ردیفه یا نه

    نکنه کسی خونه باشه !

    دیدم کسی خونه نیست

    با خودم گفتم : ایول

    دیگه دل تو دلم نبود

    می دونستم سه ساعت زمان داریم

    وباید تا گناه به ثمر بنشینه

    یه دفه میبینه تمام صحنه عوض شده تا قفلسازی همه چی رو هم کرده بودم

    رفتم دنبال دوست دخترم

    دیدم زودتر وقتی گزارش پست ]

    منبع
    برچسب ها :

    , , , , , , , , , , ,

آمار امروز سه شنبه 21 آذر 1396

  • تعداد وبلاگ :55489
  • تعداد مطالب :183639
  • بازدید امروز :162690
  • بازدید داخلی :7866
  • کاربران حاضر :199
  • رباتهای جستجوگر:99
  • همه حاضرین :298

تگ های برتر امروز

تگ های برتر